خاله جون رفت
پنجشنبه 28 ام، که از خواب پاشدم یه صدایی شنیدم. مامان اومد پیشم با یه چیز که هی با خودش میاورد بالا سرم و با هام حرف میزد و دوباره می رفت و اون صداهه میومد .بالاخره کار مامان تموم شد.یه پوشیه برای خاله دوخته بود. آخه خاله جون با عمو علی می خواستن برن کربلا.
با مامان حاضر شدیم و رفتیم خونه خاله . مامانی و بابابزرگ و خاله فاطمه هم اومده بودند. یه عالمه گاگا درست کردند تا با خودشون ببرن. تازه فلاکس کوچولوی من رو هم با خودشون بردند. فلاکس کربلایی من!!!
من خوابیدم و وقتی که دیگه میخواستند برن بیدار شدم تا با خاله جونم و عمو علی بای بای کنم.
بای بای خاله
بای بای عمو علی
برای ما هم دعا کنید
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی


خاله جون رفت
