حانیهحانیه، تا این لحظه: 13 سال و 2 ماه و 9 روز سن داره

عسل مامان

خاله جون رفت

1392/10/8 17:50
نویسنده : مامان سمانه
359 بازدید
اشتراک گذاری

پنجشنبه 28 ام، که از خواب پاشدم یه صدایی شنیدم. مامان اومد پیشم با یه چیز که هی با خودش میاورد بالا سرم و با هام حرف میزد و دوباره می رفت و اون صداهه میومد .بالاخره کار مامان تموم شد.یه پوشیه برای خاله دوخته بود. آخه خاله جون با عمو علی  می خواستن برن کربلا.

با مامان حاضر شدیم و رفتیم خونه خاله . مامانی و بابابزرگ و خاله فاطمه هم اومده بودند. یه عالمه گاگا درست کردند تا با خودشون ببرن. تازه فلاکس کوچولوی من رو هم با خودشون بردند. فلاکس کربلایی من!!!

من خوابیدم و وقتی که دیگه میخواستند برن بیدار شدم تا با خاله جونم و عمو علی بای بای کنم.

بای بای خالهقلب

بای بای عمو علیبای بای

برای ما هم دعا کنیدفرشته

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی

نظرات (2)

بابا داود
8 دی 92 22:32
سلام انشاء اله سفر زیارتی پر خیر و برکتی باشد.
ندا مامان ویانا
9 دی 92 18:26
سفر بخیر هورا سوغاتی می گیره فرشتمون
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به عسل مامان می باشد